افسانه "برادر جان!"

افسانه‌های ترک (25)

2152704
افسانه "برادر جان!"

یکی بود یکی نبود. مردی یک پسر و یک دختر داشت. همسر مرد درگذشت و مرد با زنی دیگر ازدواج کرد. نامادری با بچه‌ها بدرفتاری می‌کرد.

نامادری دائما به مرد غر می‌زد که "از دست این بچه‌ها خسته شدم. هر کاری که می‌توانی انجام بده و آنها را از خانه بیرون کن".

روزی نامادری چاره‌ای اندیشید تا از شر بچه‌ها خلاص شود. او یک کوره را روشن کرد. قصد داشت وقتی داغ شد، بچه‌ها را در آن بیندازد.

پسر از این موضوع مطلع شد و بلافاصله رفت و به خواهرش خبر داد. دو خواهر و برادر بر سر قبر مادرشان رفتند و گریه‌کنان آنچه از سرشان گذشته را تعریف کردند.

سپس صدایی از قبر به آنها گفت: یک شانه و یک صابون بردارید و فرار کنید... اگر کسی به دنبالتان آمد تا شما را بگیرد، اول شانه را دور بیندازید و بعد صابون را. نخواهند توانست شمار بگیرند.

بچه‌ها به حرف مادرشان عمل کردند. شانه و صابون را برداشتند و شروع به فرار کردند. نامادری متوجه شد که آنها در حال فرار هستند و مردان و سربازان را به دنبال آنها فرستاد.

بچه‌ها در حال فرار پشت سرشان را هم نگاه می‌کردند. وقتی دیدند مردان نزدیک می شوند، شانه را دور انداختند. جاده‌های پشت سرشان پر از خار شد. تا سربازان از آن مسیر پر ازخار عبور کنند، بچه‌ها راه زیادی را طی کردند.

سپس، وقتی سربازان را پشت سرشان دیدند، صابون را پرت کردند. ناگهان دریاچه‌ای بزرگ پشت سرشان ظاهر شد. برخی از سربازان غرق شدند و برخی برگشتند. بدین ترتیب بچه‌ها نجات یافتند و دوباره به راه خود ادامه دادند. آنها بدون اینکه بدانند کجا می‌روند، راه می‌رفتند. دیگر از فرط خستگی ناتوان شده بودند.

پسر شروع به گریه کرد و گفت: خواهر، من خیلی تشنه‌ام.

خواهرش گفت: کمی صبر کن، به زودی به جایی که آب دارد خواهیم رسید.

آنجا محل گشت و گذار گوزنها بود. پسر برکه آبی را دید که گوزنها از آن آب می‌خورند. خم شد تا جرعه‌ای آب بنوشد.

دختر هر چقدر به برادرش التماس کرد که از آن آب نخور! وگرنه تبدیل به گوزن خواهی شد، برادرش به حرف او گوش نداد.

به محض نوشیدن تبدیل به گوزن شد. دوید و رفت تا در چمنزارها بچرد... دختر هم همانجا پیش برادرش ماند.

برادر گوزن  روزها چرا می‌کرد و شب پیش خواهرش می آمد. روزی شاهزاده‌ای سر چشمه آمد، تا سرش را بلند کرد دختری دید روی درخت صنوبر. شاهزاده هرچقدر التماس کرد دختر از بالای درخت پایین نیامد. شاهزاده نه می‌خورد و نه می‌نوشید. روز به روز ضعیف‌تر شد. همیشه پای درخت صنوبر پرسه می‌زد. یک روز با پیرزنی روبرو شد.

پیرزن گفت: پسرم، چه شده که اینطور در کوه سرگردان هستی؟ شاهزاده هم موضوع را برای پیرزن تعریف کرد. پیرزن گفت: پسرم! چه چیزی آسان‌تر از این؟ بلافاصله رفت و الک و قایق را پای صنوبر آورد. آرد را الک کرد، خمیر را ورز داد و طوری نشان داد که سعی می‌کند نان بپزد.

دختر از بالای درخت فریاد زد: مادر بزرگ، چه کار می‌کنی؟ اینطوری نمی شود.

پیرزن گفت: دخترم من پیر شده‌ام چه کنم... آیا کمکم کنی؟

دختر از درخت پایین آمد و نانی لذیذ پخت. وقتی دختر مشغول کار بود، پیرزن او را به خودش بست. دختر پس از اینکه نان را پخت، خواست بالای درخت برود ولی چون به پیرزن وصل بود نتوانست.  بدین ترتیب شاهزاده او را گرفت و به همراه برادر گوزن به کاخ خودش برد.

چهل روز و چهل شب جشن گرفتند. روزها گوزن در باغ چرا می‌کرد، با خواهرش حرف می‌زد و خوش می‌گذراند... دختر به زودی بچه‌دار شد...

روزی دختر به دستیارش گفت: حوله و صابونم را بیاور، داخل آب خواهم رفت. روبروی کاخ یک دریاچه وجود داشت. همراه شاهزاده‌اش داخل آب رفت و مشغول حمام کردن شد. در حالی که در حال شست و شو بود، دستیارش او را در حالی که شاهزاده‌اش را در بغل داشت به اعماق آب هل داد. شاهزاده در آن زمان در جنگ بود. دستیار لباس دختر را پوشید و تاج او را بر سر گذاشت و جای سلطان نشست.

شاهزاده آمد و دید که جای زن سفید و زیبایش یک زن سیاهسوخته نشسته است... از فرط تعجب زبانش بند آمد.

پس از چند لحظه گفت: "چطور اینقدر سیاه شدی؟

دستیار گفت: چطور سیاه نشوم؟ هر روز زیر آفتاب داغ چشم انتظارت بودم.

شاهزاده هم باور کرد. با گذشت زمان، دختر دستیار باردار شد.

یک روز گفت: من ویار دارم و هوس گوشت گوزن کرده‌ام. گوشت این گوزن را خواهم خورد.

شاهزاده گفت: چطور ممکن است خانم؟ مگر این گوزن برادر تو نیست؟ مگر می‌شود گوشت برادرت را بخوری؟

شاهزاده هر چه اصرار کرد ولی نتوانست دختر را قانع کند و در نهایت تصمیم گرفتند تا سر گوزن را ببرند. قصاب‌ها 41 چاقو را تیز کردند. در این هنگام گوزن کنار دریاچه رفت و خواهرش را صدا زد!  خواهرش را که دستیار داخل آب هل داده بود یک ماهی بلعیده بود.

کسانی که آنجا بودند آمدند و به شاهزاده گفتند: این گوزن با کسی در آب صحبت می‌کند. برو و مخفیانه گوش کن.

شاهزاده تعجب کرد. بلند شد و به ساحل دریاچه رفت.  گوزن را دید که با آب حرف می‌زند. ناگهان صدایی از آب به گوزن پاسخ داد:

 برادر، برادر عزیزتر از جانم!

من خودم در شکم ماهی هستم

نمی‌توانم بیرون بیایم برادر، نمی‌توانم!

آن وقت شاهزاده قضیه را فهمید. او به ماهیگیران دستور داد تا تمام ماهی‌های دریاچه را بگیرند. همه ماهی‌ها را از آب گرفتند. یک ماهی بزرگ از تورها بیرون آمد. شکمش را باز کردند و سلطان در حالی که شاهزاده‌اش را بغل داشت، بیرون آمد. سپس سلطان هر آنچه بر سرش آمده بود را به همسرش تعریف کرد. شاهزاده دختر دستیار را اخراج کرد و به خوشی زندگی کردند.



خبرهای مرتبط