انزو ایکاه، از شکنجه شدن در کنگو تا آواز در استانبول

انزو ایکاه خواننده و آهگساز اهل کنگو پس از محکومیت به زندان از کشورش فرار کرده و به دلیل نداشتن ویزای ترانزیت از 8 سال پیش تاکنون در ترکیه به سرمی‌برد

انزو ایکاه، از شکنجه شدن در کنگو تا آواز در استانبول

انزو ایکاه خواننده و آهگساز آفریقایی اهل جمهوری دموکراتیک کنگو پس از محکومیت به زندان، از کشورش فرار کرده و به دلیل نداشتن ویزای ترانزیت از 8 سال پیش تاکنون در شهر استانبول ترکیه زندگی می‌کند.

ایکاه در 4 ماهگی در یک سانحه هوایی پدر و مادرش که خلبان و مهماندار بودند را از دست داد و یکی از دوستان خانوادگی آنها که کشیش بود او را به فرزندخواندگی پذیرفت.

مادربزرگ او سرانجام پس از 5 سال با حکم دادگاه حضانت او را برعهده گرفت. وی به دلیل شیطنت در مدرسه به نظافت کلیسا تنبیه شد. او در آنجا با آکاردئون را آموخت و نواختن آن را آغاز کرد. وی سپس به گیتار روی آورد.

ایکاه برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن تا مقطع فوق لیسانس رشته روان شناسی درس خواند. او در این سال‌ها به فعالیت در زمینه موسیقی نیز پرداخت. وی بعد از بازگشت کشورش فعالیت هنری را آغاز کرد.

او در ترانه‌ای از کار کودکان در معادن کنگو انتقاد کرد و در پی آن در سال 2009 توسط پلیس کنگو بازداشت شد. او در بازداشت تحت شکنجه های فراوانی قرار گرفت؛ دندان های او را کشیدند و به ده سال حبس محکوم شد. او در زندان با پرداخت رشوه به سربازان فرار کرد.

ایکاه به دلیل نبود پرواز مستقیم به فرانسه، به استانبول آمد. چون ویزای ترانزیت نداشت بعدا نتوانست به فرانسه برود. قرار بود به کنگو مسترد شود ولی او چون می‌دانست باید بقیه عمر را در زندان بگذراند از ترکیه تقاضای پناهندگی کرد.

وی پس از اینکه 73 روز در بخش اتباع خارجی پلیس ترکیه ماند به شهر کارامان منتقل شد و سپس به استانبول آمد. او در این مدت روزهای سختی را پشت سر گذاشت. 

انزو در گفتگو با خبرنگار آناتولی خود را شبیه "بذر" دانست و اظهار داشت:

«اگر بذری را روی میز بگذاریم رشد نمی کند، چون به خاک نیاز دارد و باید در قعر باشد. من مانند بذری در عمق خاک به آرامی بزرگ شدم و سر از آن بیرون آوردم.

با گیتاری اهدایی ابتدا در خیابان ها به اجرا می پرداختم. سپس با گروه "بی.آندیستا" ترانه اجرا کردم. آن گیتار را فراموش نخواهم کرد. مانند یک کابوی دست خالی بودم که پس از اینکه گیتار به دست گرفتم صاحب اسب شدم. 

با خانواده های بسیار مهربانی در ترکیه آشنا شدم. دوستان در اینجا مانند برادرانم هستند. استانبول را خیلی دوست دارم و در اینجا احساس قدرت می کنم. تمام مادران جهان را مانند مادر خودم می دانم. این را مادر بزرگم به من یاد داد.

من بنیادی برای پناهندگان تاسیس کردم. از مهاجران که به ترکیه می آیند حمایت می کنم. پناهندگان جوان را خیلی خوب درک می کنم. آنها از آینده می ترسند. اگر آموزش ببینند و چیزی یاد بگیرند اعتماد به نفس‌شان بالا می رود». 



خبرهای مرتبط