جامعه آلمان باید هر چه زودتر از وجود لومپن ها نجات یابد

افرادی که به قتل عام انسانها مشروعیت می بخشند، امروز در رده های مختلف حکومتی در آلمان صاحب مقام و منسب شده اند و سبب گردیده اند تا حکومت آلمان تبدیل به حکومت لومپن ها شود

جامعه آلمان باید هر چه زودتر از وجود لومپن ها نجات یابد

طی سالهای اخیر آلمان که متفق تاریخی و حتی شریک سرنوشت ترکیه بوده، شروع به حمله علیه سیاست های مستقل اقتصادی و اجتماعی دولت ترکیه و سیاهنمایی آن کرده؛ تا حدی که دوران جنگ سرد را به اذهان می آورد. این اقدامات آلمان حتی از سوی محافل سیاسی جهان نیز با حیرت و تعجب دنبال می گردد. طی یک سال اخیر همه راست گراها، چپ گراها، سبزها و یا مسیحیان دموکرات آلمان بعبارت دیگر تمامی سیاسیون آلمان در سیاهنمایی و انجام تبلیغات سوء علیه رجب طیب اردوغان رئیس جمهور ترکیه و دولت وی یک گام پیش تر نهاده و کمپین حقارت به تمام معنی را آغاز کرده اند.

رهبران امروزی آلمان که ترک ها به خاطر اتفاق با آنها از امپراطوری خود صرف نظر کردند، اهمیت و ارزشی را که به سازمان های تروریستی می دهند به اردوغان و کشور وی نمی دهند.

در حالی که سرکردگان سازمان تروریستی پ. ک. ک که از بدو تاسیس تا به امروز بیش از 50 هزار ترک اعم از زن و کودک، پیر و جوان، نظامی و غیر نظامی را به قتل رسانده اند، اجازه ی انجام تبلیغات در بسیاری از شهرهای آلمان را دادند، این کشور با نادیده گرفتن کلیه ی آداب معاشرت و قوانین دیپلماسی از سخنرانی مقامات دولتی ترکیه در آلمان و دیدار آن ها با ترک های مقیم این کشور جلوگیری کرد.

همچنین آلمان آغوش خود را بر روی تروریست های یونیفورم پوش منسوب به سازمان تروریستی فتو که در تاریخ 15 جولای 2016 سعی در تصاحب قدرت مشروع و دولت قانونی ترکیه به زور سلاح داشت، باز کرد. این در حالیست که این تروریست ها بسیاری از سربازان و درجه داران آلمانی مشغول خدمت در بنیه ی ناتو و نیز بسیاری از عملیات های نظامی بین المللی را به قتل رساندند و حتی سعی در قتل عام کلیه آنها داشتند. اما علیرغم تمامی این واقعیتها، آلمان تنها کشوری است که امروز آغوش خود را بر روی این تروریستها گشوده است.

از سوی دیگر افرادی که توسط تروریستهای پ.ک.ک به قتل رسیده و می رسند، همان سربازان و پلیس ترک هستند که تحت حمایت سازمان ملل و ناتو و دوشادوش سربازان آلمانی در عملیات های مختلف سنگر می گیرند. این حقیقت، وضعیت فعلی را پیچیده تر و بغرنجتر می کند. 

چنین اقداماتی از سوی آلمان و محسوب کردن سیاه نمایی و دروغگویی بعنوان سیاست و برداشتن گامهایی که خیانت به متفق خود محسوب می شود، از سوی کشوری که در فلسفه، موزیک، معماری، دموکراسی، تجربیات نظامی و حتی جامعه شناسی در سطح جهان پیشرو و پیشگام می باشد، بسیار حیرت انگیز است.  

هلموت پلسنر، فردیناند لاسال، زیمل، موس هس، ماکس وبر، فروم، ارنست کاسیر، رز لوشمبورگ، فردریک شیلر، گوته، نیچه، مارکس، هگل، فویر باخ، انگلس و دهها اندیشمند و متفکر دیگر که زیر بنای فلسفه غرب محسوب می شوند، گویی در این خاکها زاده نشده اند. وقتی آلمان امروز را نگاه می بینیم، گویی این فیلسوفان و یا نوابغ موسیقی همچون بتهوون، موتزارت، باخ، بارتولدی، هندل، کلارا ساچمن، مانند... به این خاکها تعلق ندارند.

مرکز اندیشه دموکراسی اجتماعی آلمان است. ویلی برانت، هلموت کهل راست گرا، گرهارد شرودر سوسیال دموکرات گفت: سیاستمداران آلمانی هنوز هم جزو سیاستمدارانی هستند که نام و یادشان در سطح جهان با عزت و احترام یاد می شود. وقتی صحبت از هنرهای رزمی می شود، پس از ایلخانیان و ترک ها، این آلمان ها هستند که نام خود را با حروف زرین بر صفحات تاریخ نقش کرده اند.

بورژوازی در آلمان نیز همانند بورژوازی در ترک ها، چین ها، انگلیس ها و روس ها از قدمتی دیرین برخوردار است.

حال این سوال مطرح است، آلمان که از یک چنین قدمت فرهنگی و ریشه های تاریخی برخوردار است، چرا امروز با یک چنین درکی از سیاست بین المللی و یک چنین رفتاری، همانند یک دولت بی ریشه نوظهو رفتار می کند؟

معتقدم که این موضع و رفتار آلمان که تمامی قراردادهای بین المللی و حقوق انسانی را زیرپا گذاشته، باید ریشه یابی گردد.

هنگامی که دو آلمان شرقی و غربی به هم پیوستند، آلمانهایی که از شرق بودند، با وجودی که در زمینه اقتصاد بازار تجربه چندانی نداشتند، به شکلی سریع در رده های دولتی و سیاسی شروع به رشد کردند.

همانطور که می دانید سیستم آموزشی کمونیستی از آنجایی که "قشر کم درآمد و ضعیف" جامعه را مد هدف قرار می دهد، ارتباط جامعه را با ریشه های تاریخی و اجتماعی آن قطع می کند. انسان کمونیست ایده آل انسانی است که ارتباط خود را با ارزشهای انسانی، تاریخی، اجتماعی و اخلاقی قطع کرده باشد و تنها بر پایه "عقل و دیالتیک کمونیستی" بیاندیشد.

مارکس هنگامی که از انسان بدون طبقه صحبت می کند، این انسان را "لومپن" می نامد. سیستم آموزشی کمونیست که مارکسیسم را أساس آموزش خود قرار داده است، هنگامی که سعی داشت تفاوت و تمایز بین انسانها را از بین ببرد، پروتیپی از انسان بدون ریشه و بدون اصل و نسب را نیز شکل داد. انسان لوپن که مارکس درباره آن سخن می گوید، دقیقا همین انسان است.

پس از اتحاد دو آلمان، در رده های مختلف دولتی افرادی قرار گرفتند که پرورده سیستم آموزشی کمونیست بودند. در واقع می توان گفت که دولت آلمان به معنی واقعی کلمه تغییر شکل داد.

به یاد دارید که قبل از آن آنگلا مرکل صدراعظم آلمان، شولدر مقام صدراعظمی را در این کشور بر عهده داشت. اگر اعتبار و اقتدار آلمان آن زمان را با آلمان امروز مقایسه کنید، متوجه تفاوت موجود خواهید شد.

یکی از مهمترین دلایل بی اعتبار شدن سیاست آلمان و از بین رفتن اعتبار دولت و اقتدار قدیمی، همین لومپن شدن است. این وضعیت نه تنها در مورد آنگلا مرکل و حزب وی، بلکه در مورد تمامی احزاب دیگر نیز صادق است. چرا که مدل انسان "بی ریشه" و حال و هوای کمونیستی  که بین دهه های 70 الی 80 در آلمان شرقی توسعه یافت، امروز در آلمان صاحب سخن می باشد.       

همین افرادی که درغرب و با طرز تربیت چپ گرا بزرگ شده بودند، قتل عام انسانها توسط تروریستهای چپ گرا را "خشونت انقلابی" می نامند. همین افرادی که به قتل عام انسانها مشروعیت می بخشند، امروز در رده های مختلف حکومتی در آلمان صاحب مقام و منسب شده اند و سبب گردیده اند تا حکومت آلمان تبدیل به حکومت لومپن ها شود. در واقع جامعه آلمان باید هر چه زودتر از لوث وجود این لومپن ها خود را نجات دهد.



خبرهای مرتبط